X-boy.
اسفند 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29  
آرشیو
موضوع بندی

سریال زنان سرسخت سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387

خیلی خوشحالم که امسال هم میتونم عید رو بهتون تبریک بگم 

عید همگیتون مبارک 

سال خوبی داشته باشین


جمعه 27 دی ماه سال 1387

 با یه شکلات شروع شد 

 من یه شکلات گذاشتم تو دستش 

 اونم یه شکلات گذاشت تو دسته من 

 من بچه بودم اونم بچه بود 

 سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد 

 گفت که منو میشناسه 

 خندیدم گفت دوستیم؟ گفتم دوسته دوست 

 گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره 

 گفت تا مرگ خندیدمو گفتم : من که گفتم تا نداره 

 گفت باشه تا پس از مرگ گفتم نه نه نه نه  تا نداره 

 گفت قبول . تا اونجا که همه دوباره زنده میشن  یعنی زندگی پس از مرگ 

 بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم 

 خندیدمو گفتم تو  تا هر کجا که دلت میخواد یه تا براش بزار  

 اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم 

 نگام کرد نگاش کردم  باور نمیکرد میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه  

 دوستیه بدون تا رو نمیفهمید


شنبه 23 آذر ماه سال 1387

رقّت انگیز ترین شعرای عاشقونه اونایین که عاشق بدبخت داره معشوقشو تهدید میکنه که "یه روز نوبت ناز کردن و طاقچه بالا گذاشتن منم میرسه...اون روز منم اذیتت میکنم انتقام این همه آزارو میگیرم ازت!" حقیقت اینه: سگی که پارس میکنه، گاز نمیگیره


پنجشنبه 30 آبان ماه سال 1387

دوست ندارم خنده باشی رو لبام جایی بگیری 

دوست دارم کنارم باشی تا که من لبهای زیبایت را ببوسم 

 

دوست ندارم عشق باشی در قلبه من جایی بگیری 

دوست دارم جون من باشی که من بی تو بمیرم 

 

دوست ندارم شمع باشی به یاد من بسوزی 

دوست دارم که مهتاب شب نازم تو باشی 

 

دوست ندارم اشک باشی و ز چشمانم بریزی 

دوست دارم تا که بارون باشی و من یه کویر تشنه باشم 

تا که از جام وجودت زره زره پیکرم سیراب گردد 


سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387

تورا گم کرده ام امروز ، وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند نمیدانی چه غمگینند چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمیدانم چه خواهد شد . پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم ، کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم


شنبه 16 شهریور ماه سال 1387

یه روز سر بچگی ازش پرسیدم آدم چیه؟؟ گفت خفه شو تو هم جنس اونایی یه مشت کثافت دروغگو که فقط بلدن خیانت کنن
از آدما بدم اومد حالا خیلی وقته آدم نیستم هر غلطی هم باشه کردم اماخوشحالم یه کثافت دروغگو نیستم که فقط بلد باشم خیانت کنم...


جمعه 25 مرداد ماه سال 1387

زنان هرگز دو مرد زندگیشان را از یاد نمی برند !
اولین مردی که عاشقش می شوند ، و نخستین مردی که در آغوشش می خوابند !!
نخستین عشق را با افسوس ، نفرت ، یا اشک به یاد می آورند و اولین عشق بازی را با حسرت ، لذت و لبخند!...
و بیچاره زنی که اشک و لبخندش به یاد ِ یک مرد باشد


جمعه 14 تیر ماه سال 1387
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387

می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند ستایش کردم، گفتند خرافات است عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه است خندیدم، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم !

دکتر علی شریعتی


پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387
زندگی به من هم درسهای بزرگی داد که آنان که بیشتر می نالند ....کمتر درد میکشند. آنان که بیشتر می بالند.... کمتر می دانند. آنان که بیشتر خواهند... کمتر می دهند.آنان که بیشتر بیان می کنند... کمتر عمل میکنند. آنان که بیشتر از عشق دم می زنند....کمتر از آن بهره برده اند. برای باور کردن افراد....هرگز به حرفها تکیه نکن........هرگز به چشمها بسنده نکن...زیرا تغییر خواهند کرد و در آخر.... کسی بگذران که نه الزاماْ هم درد تو....بلکه.....هم شأن تو باشد

تعداد بازدیدکنندگان : 217948


Powered by BlogSky.com

میخوای چی کار؟
شناسنامه کامل من...
#FFFFFF